محل تبلیغات شما

ئامانج



سالی دیگر پاییز با مهر آمد. ارکستر سمفونیک مغز آدمی خود را برای رویارویی با این تحول دوباره بار آنچنان مهیا ساخته ؛ گویی تا کنون این بدعت را لمس نکرده است . گرمای بی سابقه امسال که یک اپیدمی جهانی بود اندک اندک در حال خداحافظی با طبیعتست و گویی لطافت پاییز مرهمی بر زخمهای ناگفته زمین سینه سوخته است. در دیارم ( شارکه م سنه) رنگهای بی بدیل طبیعت در حال شکل گرفتن است و خالق چیره دست دوباره بار دست به قلم شده تا تابلویی دیگر را با سکانس جدید رقم زند. سالها مانوس شدن با الاهه زیبابییها یک حس نوستالوژیک را با خود به ارمغان دارد و هرکس را از این بدعت نصبیست. پاییز که آمد تو نیزبا شاعرانه های زیبایت شکوفه خواهی داد وشهر دلستان مردگان را رونقی دوباره خواهی بخشید. پاییر با تو زیباتر از آنیست که می باشد و حس دلتنگیها با نغمه های تو جز عدم راهی نخواهد داشت . پاییز آمد پس برخیز و نوایی از مهربانیها را سر ده که بی تو تمام زیباییهای پاییز برای همیشه مستور خواهد ماند. شاعرانه هایت را از دلها دریغ مدار ای وارث خوبیها ای بهترین هدیه خداوندگار؛ ای .


                            

  باغ بی برگی

خنده اش خونی ست ؛ اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن.

پادشاه فصلها؛

              پاییز


(مهدی اخوان ثالث)


سلام

از تمامی دوستان عزیز که زحمت کشیده و در نبود تقریبا دوساله بنده به این متروک سرا قدم نهاده و بانور قدومشان چراغ این خانه را روشن نگه داشتند تشکر ویژه دارم و برایشان بهترینهای حضرت رحمان را خواستارم. ان شاء الله اگه خدا یاری کند باز به نوشتن ادامه خواهم داد حالا شاید خیلی از دوستان دیگه مرا از یاد برده باشند . در هر صورت بنده در این خلوت سرا منتظر حضورشان خواهم بود. 

                      

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

                                                                                                                                                                                                                                                                                              

سخن آغازین پاییزبا مهر شروع شد ؛ چه زیبا وباشکوه. آغازی به لطافت مهرو محبت و مالامال از عشق. آخرین پنجره های تابستان هم بسته شد تابستان به اجبار چشمانش را به روی طبیعتی که من در آن زندگی میکنم با آرامشی توام با یاس و نامیدی ببست. بهاراز راه رسید بهاری لطیف از جنس بلورپاییزی!!پاییز بهاریست با رنگ و روی بسیاربی نظیرو زیبا.انسانها ناخودآگاه در پاییز عاشق میشوند و چه حس خوبیست که انسان دوست بدارد و دوست داشته شود.گویی عشق یک بغض است که مدتها در قلب محبوس شده و در پاییز این بغض میترکد. اگر چه هنوز رنگ برگ درختان تابستانی هستند ولی از اون بالا بالاها برگ ها در حال طراحی رنگهای زیبای پاییزی امسال هستند. صلابت پاییز بخاطرعشق بی پیرایه ایی است که سعی میکند تا در بوم حضرت رحمان به زیبایی هرچه تمامتر بدرخشد.گویا خالق زیباییها نیز آماده است تا امسال هم بمانند گذشته؛ بهترین زیباییهای طبیعت را بر بوم رنگ طبیعت  سرزمینم بتصویر کشد. عشق؛ این حرف هستی در پاییز خداوند بطرز شگرفی شکوفا می شود و گویی که عشق پاییز؛ زیباترین تعاریف عشق را با خود بهمراه میاورد.پاییز دلتنگ با تمام بی کسی هایش پای حرف تمام دلهای عاشق می نشیند. پیاده رویهای دونفره؛ نجواهای شاعرانه؛ شب نخوابیدنهای عاشق؛ چشم براه معشوق دوختن؛ تلاطم قلبها و. همه را پاییز نظاره گرست و بهترین لحظات برای پاییز تنها آن لحظاتیست که برق نگاهها که در هم می پیجند و پرتو این برق نگاه معجزه ای به اسم عشق می آفریند وتاثیر گذاری این اعجازیعنی به یغما رفتن قلبها .آری پاییز آمده است تا نظاره گر این همه شوق و عشق در این نقطه از دائره کائنات هستی باشد اگر چه خودتنهای تنهاست و پر از دلتنگی و بغض؛ اما آمده است تا بذر عشق به رایگان بیفشاند و چه زیباست که با تمام درد ورنجهای ناگفته اش اول روز و ماهش را  با مهر شروع کرد؛مهری از جنس پاییز؛ فصلی با نام خزان اما مملو از حس خوب دوست داشتن.


 
                             
                        


پاییز با تمام صلابت و بی کسیهایش آخرین نفسش را کشید تا در پس کوچ و پروازش یک شب به یادماندینی را ترسیم نماید.یلدا هم آمد. شب چله که بهانه برای دوربودن خانوادها را به ارمغان میاورد؛ پاییز به مردم هدیه بخشید تا پایانش هم مثل آغازش قصه مهر با خود داشته باشد .چه سخاوتمند است پاییز که شکوه آخرین شب زندگیش را پیشکش تولد زمستان میکند تا همگان را مسرور سازد و باز رازهای ناگفتنی از پاییز پابرجاست و من امشب باز سر را در بین دستهایم پنهان ساختم تا هیچکس شاهد این تنهایی و بی کسیم نباشد.باز ناگفتنی های خودم را دوباره بار در فکر و ذهن مرور می کنم تا لذت این احساس؛ احساس تنهایی دوچندان گردد اگر چه ورای اندیشه ام را جستجو می کنم یلدا برایم همیشه مفهومی مجهول و ناشناخته داشته و زیبا ترین شکل آن؛ قصه های قدیمی و افسانهای کهن بزرگان فامیل است که احساس دلبرانه برایم تداعی می بخشد؛ براستی یلدا چه سحری با خود دارد که باید بخاطر یک دقیقه طولانی تر بودن شبی آنرا جشن گرفت؛ من که تمام شبهایم و حتی روزهایم یلدایست و یک تنهایی مفرط و مزمن مغز استخوانهای کالبدم را میخورد که جز سوزش قلب بویی از جشن و شادی از آن به مشام نمی رسد . اما آنچه برایم قابل احساس است اینست که پاییز امسال هم رفت وزمستان از راه رسید . زمستان سرد که گویا امسال عزم جزم کرده که آخرین ته مانده مهر و محبت را درانبان قلبها منجمد سازد اما بدان که تو برایم همیشه یلدا خواهی ماند و با تمام مجهولات و سردی این فصل سرد؛ تو که یلدای ازلم بودی ؛ یلدای ابدم نیز خواهی بود.یلدایی که سالهاست از پشت غبارشیشه روحم آنرا نظاره گر هستم.




زنده یاد مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

 که سرما سخت سوزان است .

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک 

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است . آی. 

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .

 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

 تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگزارم.

 حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین .

زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است .


مه رزه گیان جوابی کومنته که م دروس کرد ؛ یا خوا هه ر بژیت.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آخرین لحظات همیشه هول انگیز است

هراس از رفتنی که برگشتنی را نباید.

من می روم از بر چشمانت تا که دیگر .

دنیایت را تیره وتار نکنم

من هرگز نتوانستم بافنده خوبی باشم؛

تا دروغ ها را با راستی ببافم

احساسم را شروع اینگونه نبود که حالا .

نه حسود و نه طمع ؛ بدور از هر  ناروا

اما دوستت داشتم ؛بی ریا واز ته قلب  تا اوج آسمانها

اون بالا بالاها ؛ که میگن خانه خدا آنجاست.

دوستت دارم تا بی نهایت بشریت ؛ آن زمانهای آخر.

که دیگر موعد دمیدن به نفخ صورفرا رسیده باشد.

وهرکس هراسان بسویی میدود.

ومن با خنده تورا نگاه خواهم کرد ؛ چون

 دوستت دارم.

تا آن روز که روز حساب است و حسابرسی

در وادی م که همه برگی در دست دارند .

من قلبم را بدست خواهم گرفت.

که بجای نوشتن کلمات برآن ؛خون بچکد بر عرش خداوندگار.

که در تکرار مکررات این مکتوبه نقش ببنندد.

 دوستت دارم

آنوقت است که راستی گفتارم را ؛ در خواهی یافت.

پس تا آنروز بدرود.

نمی گویم به خدا می سپارمت ؛ چون می ترسم

میترسم که خدایمان بخواهد.

تا روز موعود عذابت دهد.

چون همیشه بدون اندیشیدن با گفته هایت.

عذابم دادی

پس بدرود تا درودی.

 از جنس روز جزا. 



                           آپلود عکس


                                                           آپلود عکس

سلام خدمت ئامانج 
دلم میخواد این دلنوشته منو روی پست جدیدت بذاری تاهمه دوستانت بخونن.
-------------------------------------
من یک گنهکارم یک گنهکارواقعی 
کسی که بابی رحمی تمام عزیزترین کسی که تواین دنیا داشت ازخودش دورکرد.
من میخواستم به یکی کمک کنم که گذشته هاشو فراموش کنه وازغم فارغ بشه
میخواستم مثل یه خواهرکنارش باشم واونم برام شد بهترین برادردنیا
شد عزیزترین کسی که میتونستم باهاش دردودل کنم شوخی کنم وخاطره هاموتعریف کنم.
اونم همین حسو به من داشت یا اینجور وانمود میکرد.
ولی نمیدونم یهویی چی شد
چی شد که به درداش اضافه کردم.
چی شد که همه چی خراب شد
من مادر ندارم مادرم منو به برادرم سپردورفت
ولی برادرم گفت من نمیتونم دیگه امانت داری کنم ومنو اززندگیش بیرون کرد
خواهرشوازخونه ای که هرروز بهش سرمیزد انداخت بیرون
من میخوام به مادردوتامون شکایت کنم.
مادر خودم ومادر اون که منو به دختری قبول کرد ولی برادرحسودم نخواست تو داشتن مادرش من سهیم باشم
باشه قبول .
من فقط به خواب مادرم راضیم وبه سلامتی برادرم

همین و

--------------------------------------------------------------------

دوستی سوالی پرسیده ؛ جوابش بله است و این هم یک شعر کوردی حسن الخطاب این محزون سرا . به نقل قول  یکی از عزیزانم خخخخخخخخ

ئه و دولبره شاراوه كه  روبه نی  هه ل دات

آن دلبری که روی خود ازما پوشاندونقابش را بردارد

سه د  وه عد ه یی  دامو له  سه ری  وعده  هه ر نات

صد وعده دیدار بما دادو سر یک وعده اش هم نیامد

هینده له دلم  كردوه جه ور و سته م  و خه م

آنقدر در حق این دل من جور وجفا کرده

باور نه كه م ئیتر ده لی من  له م خه مه هه ل كات

باور نمیکنم که دیگه قلب من از درد این غم توان زندگی داشته باشد

ئاواره كه سیكه دله كه ی چوو بی به تالان

 آواره کسی اسست که قلبش به غارت رفته باشد

هه ر كاتی به هیوای كه سیك حه یران و كش و مات

چون همیشه به امید دیدار مخاطب خاص؛ کیش ومات است

ئه م درده به سه ر هاتی كه  پیوانی نایه

این درد داستانیست که قابل قیاس و اندازه نیست

سه د عاله مو عاشق به شیه و له نجه یی ناكات

صد جهان عاشق و شیدای غمزه ایی از اوست

یا ره ب من وئه م درده هه زار ساله ژیاوین

بار رب من و این درد هزار ساله که با هم زندگی کرده ایم

ئه م پاییزه هیجره نه بهاری سه مه ری بات

این پاییز دوری بهاری ندارد که ثمری داشته باشد

سه خته به خوا سه خته ژیان بی له بی لعلت

سخته به خدا سخت است زندگی بدون لب لعلت

ئه یزنم بده ته نیا شوی بو سوژده له بالات

اجازه ام بده تنها یک شب  برای سجده از قدوبالایت

گه ر وعده بدات له و سه ره مرگیشه وه هه ر بیت

اگر وعده دهد که در هنگام جان دادن به بالینم آید

هه ر خوشه دلیم اوف دله كه م گییوه به ئاوات

  باز دلخوش میشم خواهم گفت آه که قلبم به آرزویش میرسد   

ترجمه تحت الفظی برای مهراسای عزیز و خوبان                      

                           آپلود عکس


اگر چه در آستانه سال نو نباید از غمها و دردها نوشت اما درد حلبچه داستانییست که آزارهایش ثبت تاریخ شد و نمی توان در این ایام که برابر است با بیست و هفتمین سالگردش به راحتی  از آن چشم پوشید . چون پاره ایی از وجود جهان هستی بود که ناجوانمردانه نیست ونابود گردید.

بمباران شیمایی حلبجه(به کوردی : کیمیا بارانی حه له بچه) در 25 اسفند 1366 توسط حکومت بعث عراق صورت گرفت .این بمباران بخشی از عملیات گسترده به نام عملیات انفال  بود که بر ضد ساکنان مناطق کرد نشین عراق انجام گرفت. در پی عملیات والفجر 10 توسط ایران و تصرف بخش هایی از کوردستان عراق با کمک پیشمرگان کورد عراقی در اواخر سال 1366 صدام حسین را به آن وا داشت تا به پسر عمویش حسن المجید معروف به علی شیمیایی دستور بمباران شیمایی این مناطق را بدهد. در پی این حمله ناجوانمردانه یک نسل کشی بوقوع پیوست که بالغ بر 5000 پنج هزار نفر از مردم حلبچه که غیر نظامی بودند شهید گردند که این واقعه ناگوار ثبت تاریخ شد و حلبجه اسمی جدید یافت حلبجه شهید. این بمباران شیمیایی که به قتل عام حلبچه انجامید به جمعه خونین نیز شناخته میشود؛ یک نسل کشی مردم کورد بود که در 16 مارس 1988 به وسیله بمباران شیمیایی توسط نیروهای دولتی عراقی ئر شهر حلبچه کوردستان عراق در طی روزهای پایانی جنگ ایران وعراق روی داد.(ویکی پدیا)

 (عملیات انفال= در این عملیات که از سال 1988 تا1989 صورت گرفت بیش از 80000 کورد بارزانی و چند ده هزار کورد گرمیان و حلبچه در مجموع 2000 نفر از مردم کورد بدستور مستقیم صدام حسین تکریتی زنده بگور شدن و پیر و جوان ؛ زن و مرد؛ همه و همه را در چاله هایی آماده زنده بگورو بمباران شیمیایی شدند!!!؟؟؟)

انفال : زنده به گور کردن

هر سال در این ایام خود بخود یک احساس غریب وآشنا مرا به سوی حلبچه شهید می کشاند ؛ یک حس انسان دوستی یا عمق فاجعه وصف ناکردنی ؛نمی دانم اما همواره در این ایام نسل کشی ملتی بدور از تمام حواشی نژاد پرستانه مرا بسوی خود میخواند تا همدردی کنم با آزارهای یک شهر ؛یک ملت؛ جمعی از از انسانهای بی گناه که معلوم نشد به کدامین گناه کشته شدند؛ با حلبچه شهید . بمباران شیمایی و بمب باران با بمب های ناپال و بعد آن انفال؛ زنده زنده مردم را زیر خاک کردن همه و همه حرف از بی رحمی دژخیمی میزند که جان انسانها برایش هیچ ارزشی نداشت و دست به  قصی ترین جنایت قرن زد و بعد از بمباران ونسل کشی هیرو شیما و ناکازاکی ژاپن دوباره این درام غم انگیز تکرار شد هرچند امسال دولت نامبارک عراق و شام منصوب به داعش این قتل عام و انفال را تکرار کرد و دوباره این ملت بی پناه مورد تعرض دژخمی که داعیه اسلام و خلافت اسلامی دارد ؛قرار گرفت و قصی ترین جنایات که تا کنون نمونه نداشته را مرتکب شد از سر بریدنها گرفته تا زنده به آتش کشیدن انسانها ؛ عمق این جنایات چنان هول ناک است که حتی فکر کردن به آن هر انسانی را تحت تاثیر قرار می دهد. آری در بیست وهفت سال قبل یک سلطه گر و قدرت طلب دست به بزرگترین کشتار فرن زد و یک شهر را شهید کرد که این شهر نام گرفت (حلبجه شهید) که عکسهای بجای مانده چنان تکان دهنده است که نمی توان خیلی از این عکسها را بمعرض دید همگان قرار داد و اکنون دوبار دژخیمی دیگر مرتکب جنایتی وافرتر از صدام  شد و با جمع کردن جانیان و قاتلان در اقصا نقاط جهان سعی کرد تا با نام اسلام و ایجاد رعب و وحشت در این نقطه از جغرافیای جهان برای خود حکومتی بنا نماید ؛غافل از اینکه این ملت مدت زمانی به طول تاریخ در برابر نابخردان و یاغیان ایستادگی کرده و بهای این ایستادگی را با خون خود جواب گفتند و قدرت این خون ؛ داعشیان را در کوبانی متوجه شیرمردان وشیر ن این مرز و بوم کرد تا بدانند که هر آدم یا گروه قصی القلبی با کشتار و رعب و وحشت نخواهند توانست یک متر از خاک این مرز وبوم را برای همیشه برای خود نگه دارند. در آستانه سال نو امیدوارم حضرت رحمان به امدادهای خود برای این مردم بی گناه بیفزاید و مردم کوردستان با نقره داغ کردن ناشیخ هایی که خواب خلافت را دیده بودند بار دیگر برگهای تازه ایی به ورقهای کتاب تاریخ جهان انسانیت بیفزایند؛ شیر ن در این نگارش جدید تاریخ جایگاهی والا به خود اختصاص دادند تا به تمام جهان نشان دهند که مرد و زن با هم هیچ فرقی ندارند و شیرزنی که حقوق خواند ه و تک تیرانداز است تاکنون بالغ بر 160 نفر از  این نابخردان داعشی  را با تیرهای قناسه بی خطایش برای همیشه ساکت واز زندگی کردن ساقط گرداند.

ایحال امیدوارم سال نو سالی بدور از کشت وکشتارها ؛بدور از عدوات و بی رحمی انسان بر انسان باشد. امیدوارم در آستانه سال جدید تمام بشریت به آرامش و راحتی برسند. امیدوارم که همه دوستان مرا ببخشایند که اگر در طول سال گذشته با نوشتن کامنتی ندانسته باعث نگرانی شان شده ام. امیدوارم تمام عزیزان شاد و سالی پر از خوبیها در پیش رو داشته باشند؛ امیدوارم که تمام دوستان و کل بشریت به آرزوهایشان برسند. امیدوارم که هرکس با گلی خوش بو و خوش رنگ سال جدید را آغاز نماید تا تمام ایام سالش پر از عطر گلها و خوشیوبیها باشد. گل این هدیه لطیف حضرت دوست برای بشریت.گل این مظهر زیبایی و پر از عطر محبتهاگل مظهر عزیزترینها. و همه روز و شبهایتان پر ازگل و عمرتان چون کوه متداوم و با صلابت بادا.

من اگر در این جهان اهل وفا یا بی وفا بودم گذشت

مدتی مهمان این محنت سرا بودم گذشت

زاغ بودم در چمن یا بلبل افسرده حال

در گلستان جهان گل یا گیاه بودم گذشت


                                نمادی ماندگار بر ویرانه های حلبچه شهید

                          آپلود عکس

                           مادرم  مرا بر دستانت بلند کن تا خدا بهتر مرا ببیند

                                           ر             

            دگر آغوش پدربرایم چون گذشته امنیت نداشت که سنگ بر سنگ کوبید

                          

                    آپلود عکس

آپلود عکس


 نفس زنده دلم قطع کنید ببریدش؛ببریدش؛ ببرید که کس را یارای دیدنم دیگر نیست

آپلود عکس


وای جنگل را بیابان می کنند؛ آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

                                                    آپلود عکس

                                   به کدامین گناه کشته شدند

                                                 آپلود عکس  

                                                          صحبت از پژمردن یک برگ نیست

                                                     آپلود عکس

                                            

                                      آسمان ای آسمان مشکن دگر بال و پرم


                                                   


                                                     بال و پر دیگر چرا ویران که کردی پیکرم


                                      


زمستانی دیگر فرا رسید و چند روز ازآن سپری گردید که دیگر مثل گذشته ها در اقلیمی که من زندگی می کنم به مثال چند سال گذشته خبری از بارش برف نیست و گویا شرایط جوی هم مثل آدمای این عصر وزمان متحول شده است. روند افکار انسان برای خودش قابل ترسیم است اما سرنوشت وتقدیر فراسوی فکرت اوست که هرآزگاهی ما انسانها دستخوش شرایط خاصی از زندگی میشویم در یکی از اولین پستهایم در سال 91 عکسی را با مطلبی از حال وهوای آن لحظه زندگیم رانگارش کردم که امشب هم  همان حال و هوا با تفاوتی خاص وجودم را تسخیر خود ساخته ؛ درآن زمان قصد آمدنی بود و اکنون قصد حرکتی مخالف.  شاید پربهاترین یادگار زندگیم تصویر او باشد که برای همیشه توان دستهایم باشد واو را همانگونه که بوده نظاره گر باشم هر روز من بیشتر موهایم را سفید ببینم و ناتوانتر از روز قبل شوم اما او بدون تغییر در تصویرش توان زندگیم باشد وبا او زندگی کنم.

آپلود عکس

ئه و دولبره شاراوه كه  روبه نی  هه ل دات

سه د  وه عد ه یی  دامو له  سه ری  وعده  هه ر نات

هینده له دلم  كردوه جه ور و سته م  و خه م

باور نه كه م ئیتر ده لی من  له م خه مه هه ل كات

ئاواره كه سیكه دله كه ی چوو بی به تالان

هه ر كاتی به هیوای كه سیك حه یران و كش و مات

ئه م درده به سه ر هاتی كه  پیوانی نایه

سه د عاله مو عاشق به شیه و له نجه یی ناكات

یا ره ب من وئه م درده هه زار ساله ژیاوین

ئه م پاییزه هیجره نه بهاری سه مه ری بات

سه خته به خوا سه خته ژیان بی له بی لعلت

ئه یزنم بده ته نیا شوی بو سوژده له بالات

گه ر وعده بدات له و سه ره مرگیشه وه هه ر بیت

هه ر خوشه دلیم اوف دله كه م گییوه به ئاوات

-------------------

آن دلبری که روی خود ازما پوشاندورویی به ما نمی نماید

صد وعده دیدار بما دادو سر یک وعده اش هم نیامد

آنقدر در حق این دل من جور وجفا کرده

باور نمیکنم که دیگه قلب من توان زندگی داشته باشد

عزیزم آواره کسی اسست که قلبش به غارت رفته باشد

چون همیشه به امید دیدار عشقش ؛ کیش ومات است

این درد داستانیست که پیمودن راه آن محال است

صد جهان عاشق و شیدای غمزه ایی از اوست

بار خدایا من و این درد هزار ساله که با هم زندگی کرده ایم

این پاییز دوری بهاری ندارد که ثمری داشته باشد

اگر وعده دهد که دروقت جان دادن به بالینم بیاید

باز دلخوش میشم خواهم گفت اوف که قلبم به آرزویش میرسد


                                                                 ترجمه فارسی

 تا دل نه سوتی ده م به ده م           تا دل لحظه لحظه اتش نگیره 

فانی نه بی سه ر تا قه ده م            سرتاپای وجود فانی و نابود نشه

په روانه قه د ناگاته شه م                پروانه هرگز به شمع نمی رسه 

ئاوایه ریگه ی عاشقان                      اینگونه است راه عاشقان


تقدیم به دیار پاییز.که به پایان رسید و عدم را به من آموخت


آپلود عکس 
                    آپلود عکس                              
  

جلال ملکشاه در سال 1330 هجری شمسی در روستای مه‌له‌کشا» از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی خود را در شهر سنندج سپری کرد و مراحل تحصیل را تا سطح دیپلم در همین شهر گذراند. از همان دوران کودکی و نوجوانی به سرودن شعر و نوشتن داستان پرداخته است که البته در ابتدا آثارش به زبان فارسی بوده اند. ملکشاه  شاعر و نویسنده ای فعال بود و اشعار و مقالات وی که دیدی منتقدانه داشت در بسیاری از مجلات کشور منتشر شده اند.. از یکی از دوستان شنیدم که مدتیست که کاک جلال عزیز حالشان مساعد نیست که از حضرت دوست خواستار سلامتی این بزرگ مرد ناشناخته هستم و امیدوارم هر چه زودتر سلامتیشان را بدست آورند.

بیوگرافی در ادامه مطلب

یکی از شاه اشعار این استاد گرانمایه را هدیه می کنم به کسی که زمانی نه چندان دور همه کسم بودکه اکنون در فقدان و فراقش حرفی برای گفتن برایم باقی نمانده است و دارم با فراموش کردنش خودم را به تباهی می کشانم.با این شعر مدتهای مدیدی زندگی کرد ام و تا آخرین لحظات زندگی در ذهن و یادم باقی خواهد ماند.

خۆشه‌ویستی»

خۆشه‌ویستی من!

چۆن به‌رایی دا،

چاوه‌کانت وا ببینێ من به‌ ته‌نیایی

خۆ دڵی من کۆتری بن گوێسوانه‌ی چاوه‌که‌ی تۆ بوو!

نه‌تده‌زانی من به‌ بێ تۆ

ڕۆحی نه‌سره‌وتم؟

وه‌ک گوڵی نێو شۆره‌کاتی وه‌رزی بێ باران

زڕ ده‌ژاکێ، سیس ده‌بێ، ده‌مرێ!

سه‌د مه‌خابن من ئه‌وینداری هه‌ژار و تۆ له‌ خۆبایی.

ئێسته‌ سه‌رگه‌ردان.

وا ده‌پێوم کوێره‌ڕێی سه‌ختی ژیانی تووش

توێشه‌ خاڵی، ده‌س به‌تاڵ و قاڵبێکی بێ دڵ و هه‌ستم!

ئیتر ئه‌م تاڵاوه‌ باده‌ش، ئۆقره‌ نابه‌خشێ

من ته‌ژی ده‌ردم

نوقمی هاڵاوی خه‌یاڵم

شاعیرێکی شه‌وگه‌ڕی مه‌ستم

ڕه‌نگه‌ نه‌مناسیته‌وه‌ ئه‌مجاره‌ بمبینی!

به‌فری وه‌رزی خه‌م

دۆڵی دڵمی کردووه‌ جێگه‌ی ڕنووی ماته‌م

ون بووه‌ سیمای لاوه‌تیم، ته‌نیا

تاپۆیه‌ک ماوه‌.

تاپۆیه‌کی نێو مژێکی خۆڵه‌مێشی خه‌م!

ڕه‌نگه‌ چاره‌نووسی من وابێ

وه‌ک چلۆن ته‌نیا له‌ دایک بووم

هه‌ر به‌ته‌نیاش ڕابوێرم ژین

تازه‌ ئاخر هه‌ر به‌ ته‌نیایی

سه‌ر بنێمه‌ باوه‌شی مه‌رگ و

بایه‌قوش له‌ کاولاشی نێو دڵی خۆمدا

بۆم بخوێنێ ئایه‌تی یاسین

خۆشه‌ویستم! کاتێ من مردم

قه‌د مه‌پرسه‌ چۆن به‌ بێ تۆ ژینم تێپه‌ڕ کرد

ژین نه‌بوو، هه‌ر ساته‌ مه‌رگێ بوو

قه‌ت هه‌واڵی شوێنی مه‌رگ و گۆڕه‌که‌م له‌ که‌س مه‌پرسه‌، به‌س

من به‌ڵینم برده‌ سه‌ر، په‌یمانه‌که‌م نه‌شکاند

کاتی مه‌رگیش دوا هه‌ناسه‌م هه‌ر به‌ یادی تۆوه‌ هه‌ڵکێشا

دوا وشه‌م هه‌ر ناوی تۆ، هه‌ر ناوی تۆ، هه‌ر ناوه‌که‌ی تۆ بوو

                                           آپلود عکس

حسب الامر یکی از دوستان در ادامه مطلب بصورت تحت الفظی شعررا به فارسی ترجمه کردم؛ هرچند شاید شیرینی وحلاوت سروده از بین برود اما اجابت امری بود.


شعر وداع با پاییز برگرفته از وبلاگ(با خدا غمی نیست)

وقتی که یلدا میشود پاییز غوغا میکند

سربندِ زرد و قرمزش را از سرش وا میکند


غرقِ زمستان میشود روحِ نمور و خسته اش

در گوشِ خوابِ بوته ها آرام نجوا میکند        


 پای درخت نارون این بار زانو میزند

با چشم هایی اشکبار زاری و بلوا میکند


توی سکوت و انزوا با باد همسو میشود

امیدوار و بی قرار او را تمنا میکند


وقتش به پایان آمده سمت زمستان میرود

با حسرت و دلواپسی شب را تماشا میکند


غمگین و دلگیر از همه دل را به دریا میزند

آن آخرین ته مانده هایش را هویدا میکند


تف میکند بر زندگی بر جبر راضی میشود

در پیش میگیرد ره و رو سوی فردا میکند


پاییز در ورای مهربانیها و نامهربانیهایش نفس های آخرش را می کشد و دیگر قبول کرده است که امسال محکوم به رخت بر بستن است؛ پاییز می رود و اندک اندک راه را برای رقیب همیشگیش هموار می کند که بیاید؛کم کم رنگارنگی پاییز تبدیل شده به بارقه ایی از نا امیدیها و زیباییش بسیار کم رنگ؛ پاییز می رود و دردی کشان میخانه را تا سال دیگر تنها خواهد گذاشت . رفتنی باید برود و زمستان آمدنی خود را مهیا می کند تا بیاید وکفن بر روی زمین بپوشاند و همه جا را یک رنگ و سفید گرداند.  


آپلود عکس

معنی شعر کوردی روی عکس:
---------------------------------
چقدر زیباست که کسی
دردی داشته باشد وآشکارش نکند
وچقدر زیباست عاشقی
اشک بریزد و کسی صدایش را نشنود
از آن هم زیباتر کسی است
عشقی داشته باشد و هرگز فراموشش نکند

تقدیم به تمام عزیزانی که در این مدت گه گدار به خانه متروکه ئامانج سر زدند و او را در گورستان فراموشی برای همیشه دفن نکردند.و تقدیم به عزیزترین کسم


دیگر این خانه بوی ویرانه ایی دارد که درآن روحی بوی تعفن گرفته؛ دیگر روح به نظاره مرگش نشسته تا لحظه موعود فرا رسد؛ روح سرگشته ایی که سالهاست در پی گمشده ایی تمام نقاط دائره کائنات هستی را قدم به قدم جستجو کرد و نیافت آنچه را گم کرده بود و زمانی که فکر کرد گم شده اش را پیدا کرده خودش گم شد ؛گم شدنی در حد گم وگور شدن . دیگر ورود به این خانه خود یک معصیت است ؛ یک گناه کبیره؛یک گناه نابخشودنی؛ دیگر از این خانه هرگز صدایی بر نخواهد خواست؛دیگر در این خانه عطر و رایحه ایی خوشبوقابل استشمام نیست بجز بوی مردگی.اینجا برای همیشه گورستان باقی خواهد ماند؛گورستانی متروکه که فراموش و ترسناک شده ؛ آنقدر متروکه که کسی جرات تمی کند از کنار آن رد شود. دیگر خبری از عذاب جسم نیست؛ منبعد روح است که باید مکافات بیند ؛ روحی سیاه مستی که سالها باعث رنجهای کالبدش شده بود و امروز هم جسم از او بیزار. دیگر معلق ماندن در بین زمین وآسمان به پایان رسید و امروز روز جزاست . دیگر نئشه ی مرگ هم بی اثر شده و نمی توان از آن مثل قبل چون مخدری برای از یاد بردن از آن استفاده کرد. امروز روز سوختن است؛ روز تبدیل شدن به خاکستر و گویا روز این روح آواره  خیلی زودتر از روز آخرت و معاد  بپا شده است 

                  

                           آپلود عکس





چه زیبا امشب به بالین من ویرانه آمده ای و با چشمان نافذ نگاهت را با نگاهم گره زدی؛ اما دیگر این نگاه صلابت گذشته را ندارد . آزردن دردیست که هنوز واکسنی ندارد. اگر چه یادت در طول زمان اندکی کم رنگ نشده است اما سینه ای آکنده از غم این سالها را با من زیسته و در سیر و سلوک غمناک قلبی به کسی رسیده ام که مدام هست و هست و نه دل می رنجاند و نه روی برمیگرداند. به عشقش آنچنان مبتلا گشته ام که در احوالات خودم؛ هر آن با او هستم و هستم .آری همه چیزم یعنی او؛او .

******

دوست دارم  با تندیس جدید استاد هادی ضیاالدینی که در کوه آبیدر به تازگی نصب شده احساسم را به اشتراک بگذارم و در پی زایشی جدید باز بر اوج قله ها بایستم .


درد من کشته شمشیر بلا می داند

سوزمن سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند

چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم

سرخود گیرم و از کوی تو آواره شوم

بزرگترین مجسمه ایران با ارتفاع 21 بیست و یک متر با پایه نصب در کوه آبیدر سنندج




آپلود عکس


آپلود عکس


                                                     نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشت پُر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

شاعر: هوشنگ ابتهاج
 


روح استاد محمد رضا شجریان ؛خسرو خوبان ایران به جایگاه موعود پر کشید. یادش همیشه گرامی و جاودان بادا

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

 آپلود عکس

استاد محمد رضاشجریان و استاد ناصر رزازی در یک قاب

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
fanoostarh هات داک دانلود آسان و بدون محدودیت دانلود رایگان mobilesina hamamy azarca1001.rozblog.com tabtsabz abteethmyren سایت تبلیغاتی بازار آذربایجان